حكيم ابوالقاسم فردوسى

839

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز هر ماده‌يى بچّه زايد هزار * كم و بيش ايشان كه داند شمار بگرد آمدن چون ستوران شوند * تگ آرند و بر سان گوران شوند بهاران كز ابر اندر آيد خروش * همان سبز دريا بر آيد به جوش چو تنّين ازان موج بردارد ابر * هوا بر خروشد بسان هژبر فرود افگند ابر تنّين چو كوه * بيايند زيشان گروها گروه خورش آن بود سال تا سالشان * كه آگنده گردد برو يالشان گياشان بود زان سپس خوردنى * بيارند هر سو ز آوردنى چو سرما بود سخت لاغر شوند * بآواز بر سان كفتر شوند بهاران ببينى بكردار گرگ * بغرّند بر سان پيل سترگ اگر پادشا چاره‌يى سازدى * كزين غم دل ما بپردازدى بسى آفرين يابد از هر كسى * از ان پس بگيتى بماند بسى بزرگى كن و رنج ما را بساز * هم از پاك يزدان نه اى بىنياز سكندر بماند اندر ايشان شگفت * غمى گشت و انديشها برگرفت چنين داد پاسخ كه از ماست گنج * ز شهر شما يارمندى و رنج برآرم من اين راه ايشان براى * بنيروى نيكى دهش يك خداى يكايك بگفتند كاى شهريار * ز تو دور بادا بد روزگار ز ما هرچ بايد همه بنده‌ايم * پرستنده باشيم تا زنده‌ايم بياريم چندانك خواهى تو چيز * كزين بيش كارى نداريم نيز سكندر بيامد نگه كرد كوه * بياورد زان فيلسوفان گروه بفرمود كاهنگران آوريد * مس و روى و پتك گران آوريد گچ و سنگ و هيزم فزون از شمار * بياريد چندانك آيد به كار بىاندازه بردند چيزى كه خواست * چو شد ساخته كار و انديشه راست ز ديوار گر هم ز آهنگران * هر انكس كه استاد بود اندران ز گيتى بپيش سكندر شدند * بدان كار بايسته ياور شدند ز هر كشورى دانشى شد گروه * دو ديوار كرد از دو پهلوى كوه ز بن تا سر تيغ بالاى اوى * چو صد شاه رش كرده پهناى اوى ازو يك رش انگشت و آهن يكى * پراگنده مس در ميان اندكى همى ريخت گوگردش اندر ميان * چنين باشد افسون دانا كيان همى ريخت هر گوهرى يك رده * چو از خاك تا تيغ شد آژده بسى نفت و روغن بر آميختند * همى بر سر گوهران ريختند بخروار انگشت بر سر زدند * بفرمود تا آتش اندر زدند دم آورد و آهنگران صد هزار * بفرمان پيروزگر شهريار خروش دمنده بر آمد ز كوه * ستاره شد از تف آتش ستوه چنين روزگارى بر آمد بران * دم آتش و رنج آهنگران گهرها يك اندر دگر ساختند * و زان آتش تيز بگداختند ز ياجوج و ماجوج گيتى برست * زمين گشت جاى خرام و نشست برش پانصد بود بالاى اوى * چو سيصد بدى نيز پهناى اوى